تبلیغات
در انتظار شهادت - ماجرای جوان شهادت طلبی كه از عملیات استشهادی سالم برگشت!
در انتظار شهادت
یا مهدی (عج)

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ماجرای جوان شهادت طلبی كه از عملیات استشهادی سالم برگشت!

 روایت جالبترین عملیات حزب الله از زبان سید حسن نصرالله:
 ماجرای جوان شهادت طلبی كه از عملیات استشهادی سالم برگشت!

از زمان اشغال لبنان توسط صهیونیستها در سال 1982 (كه همزمان شد با تشكیل حزب الله) تا سال 2000، رزمندگان مقاومت اسالیب مختلفی را برای ایستادگی در مقابل اشغالگران برگزیدند كه یكی از مؤثرترین آنها عملیات های استشهادی بود كه در نهایت هم موجب فرار بدون قید و شرط صهیونیستها از لبنان در سال 2000 شد. گرچه تمامی عملیات های مقاومت، قهرمانانه و جالب بود ولی در برخی از آنها مسائلی رخ می داد كه بسیار جالب تر می شد. در این بین می توان به عملیات موسوم به عملیات «الشهید الحی» یا «شهید زنده» اشاره كرد. سید حسین نصر الله دبیر كل حزب الله لبنان ماجرای این عملیات را در خاطره ای كه در كتاب خواندنی «سید عزیز» منتشر شده روایت كرده است. خواندن این خاطره در سالروز جنگ 33 روزه حلاوتی خاص دارد. گفتنی است كتاب «سید عزیز» حاصل دو گفتگوی حمید داوودآبادی به سید المقاومه سیدحسن نصرالله است:
«عملیات شهید الحی یا شهید زنده، نوعی عملیات استشهادی بود. او هم مثل دیگر شهادت طلبان، مقابل دوربین وصیت نامه خود را خواند. آمد و با من خداحافظی كرد و خیلی با هم صحبت كردیم. از این برادر خواسته شد كه در منطقه ای خیلی عمقی، در مرز لبنان و فلسطین در داخل منطقه اشغالی، تعدادی بمب بزرگ بر سر راه كاروان صهیونیستها كار بگذارد، سپس در نزدیك همان منطقه منتظر بنشیند و اقدام به انفجار بمب ها با بی سیم كند. بعد از این كه بمبها را منفجر كرد، در حالی كه خیلی خوب به سلاح، بمب و مواد منفجره مسلح بوده به تنهایی به كاروان حمله ببرد و با هر كس كه زنده مانده است بجنگد و همه آنها را بكشد. وقتی كاروان آمد، او بمب ها را منفجر كرد و تعدادی از صهیونیستها را كشت. سپس بر سرشان فرود آمد تا با آنها درگیر شود. به همه ماشینها شلیك می كرد، اما صهیونیستها به كوه ها گریخته بودند و او تنها مانده بود و كسی را پیدا نكرده بود تا خودش را بین آنها منفجر كند یا به آنها تیراندازی كند! او سالم برگشت. به او گفتم: "چرا زنده برگشتی؟" گفت:"كسی را پیدا نكردم كه مرا بكشد، خب برگشتم به مواضع خودمان."

او كه برای شهادت رفته بود و زنده برگشته بود، عنوان «شهید زنده» یافت. از این عملیات هم از دور فیلم برداری شده است.» [1]

حمید داوود آبادی هم (كه شناخت گسترده ای نسبت به حزب الله و عملیاتهای استشهادی دارد)در تكمیل این روایت و در پاورقی كتاب، ماجرا را اینگونه شرح داده است:

«صبحدم روز پنجشنبه 15 تیر 1374 ( 6ژوئیه 1995م)، گروهی از رزمندگان مقاومت اسلامی لبنان، در حالی كه هر كدام مقدار زیادی مواد و تجهیزات انفجاری در كوله‏پُشتی خود حمل می‏كردند، با گذر از خطوط امنیتی و مواضع و پایگاه‏های ارتش اسرائیل و مزدوران ارتش جنوب لبنان [میلیشیای لحد]، به عمق منطقه‏ی اشغالی در نزدیكی «قلعه الشقیف» وارد شدند. جاده‏ی استراتژیك «دیِرمِیماس» براساس اطلاعات و شناسایی‏های انجام شده قبلی، بهترین نقطه برای عملیات شهادت‏طلبانه تشخیص داده شده بود.

شانزده بمب قوی، با فاصله‏هایی حدود پنجاه متر، در سه نقطه‏ی مختلف‏كار گذاشته شدند. بر روی بمب‏ها كه حاوی صدها ساچمه‏ی فلزی به عنوان تركش بودند، پوششی جهت اختفا كشیده شد تا نیروهایی كه از آن‏جا می‏گذرند، متوجه نشوند.

جوانی حدود بیست ساله، پس از روبوسی و وداع با دیگر همرزمان، از گروه جدا شد و به میان درختچه‏های بالای تپه كنار جاده دوید و خود را آن‏جا پنهان كرد. جوان كه مقداری مواد منفجره به دور بدن خود بسته باید دستگاه انفجار چاشنی بمب‏های كار گذشته شده را در دست می‏فشرد.

دیگر نیروهای مقاومت اسلامی، در بالای ارتفاع مشرف بر جاده و محل عملیات، در حالی كه از فاصله‏ای دور ناظر صحنه بودند، یك‏دستگاه دوربین فیلم‏برداری ویدئویی كار گذاشتند تا از آن‏چه اتفاق خواهد افتاد، تصویربرداری كنند.

ساعاتی بعد، كاروانی نظامی متشكل از دو كامیون و یك جیپ، به منطقه نزدیك شد. جوان كه به شدت انتظار آمدن قافله را می‏كشید، با گذر اولین كامیون و موازی شدن آن‏ها با محل‏های بمب‏گذاری شده، فریاد «یاحسین‏» سرداد و چاشنی‏ها را یكی پس از دیگری فشرد. سه انفجار پیاپی، منطقه را به لرزه در آورد و انعكاس صدای آن در كوه‏ها و دره‏های اطراف، نیروهای دشمن را كه هراسان از ماشین‏ها پیاده می‏شدند، وحشت‏زده كرد.

جهنمی از آتش و انفجار كامیون‏ها را در بر گرفت. نیروهای صهیونیست، دستپاچه و هراسان، به هر طرف پا به فرار گذاشتند؛ بدون این‏كه تا دقایقی بتوانند عكس‏العملی از خود نشان بدهند. اتومبیل‏ها در جای خود متوقف شدند. اجساد كشته ها و مجروحین در كامیون‏ها باقیمانده بود. كماندوهای وحشت‏زده، بی‏هدف، به هر سمتی تیراندازی می‏كردند و دقایقی بعد از انفجار بود كه جرأت كردند از جانپناه خود خارج شوند. ناگهان سه نارنجك دستی، یكی پس از دیگری، میان نیروهای صهیونیست پرتاب و منفجر شد كه تلفاتی به بار آورد.

نیروهای اسرائیلی، به خیال این‏كه مورد تهاجم گروهی عظیم از رزمندگان مقاومت اسلامی قرار گرفته‏اند، گیج و مبهوت، فرار را بر ماندن ترجیح دادند. در آن میان، جوان كه لباس كماندویی سبز رنگ و جلیقه مملو از مواد منفجره بر تن داشت، از میان درختچه‏ها خارج شد و در حالی كه دستش را بر ماشه اسلحه‏ی ام.16 خویش می‏فشرد، به طرف كامیون‏ها دوید. با وجود درگیری‏های شدید و تیراندازی زیاد، ناگهان اسلحه جوان دچار نقص شد و گیر كرد، ولی او خونسرد و آرام، به رفع گیر اسلحه پرداخت و بدون این‏كه با مقاومتی از سوی صهیونیست‏ها روبه‏رو شود، دوباره به تیراندازی پرداخت و میان كامیون‏ها كه بر اثر انفجار متلاشی شده بودند، می‏دوید و به دنبال سربازان دشمن می‏گشت.

طرح عملیات این گونه بود: پس از آن‏كه نیروهای كماندویی دشمن طبق روال همیشه، پس از حمله به گوشه‏ای پناه می‏برند، جوان رزمنده به میانشان بدود، خود را منفجر كرده و به این وسیله ضربه‏ی نهایی را بر آن‏ها وارد كند؛ ولی صهیونیست‏ها از فرصت استفاده كرده و پا به فرار گذاشتند.

این درگیری لحظه به لحظه توسط دوربین ثبت و ضبط می‏شد. همرزمان شهید، از دور نظاره‏گر بودند، و هر لحظه منتظر آخرین انفجار و شهادت او.دقایقی گذشت، ولی از انفجار خبری نشد. جوان رزمنده همچنان در میان اجساد كشته‏ها، مجروحین و كامیون‏ها می‏گشت، ولی دیگر كسی را نیافت. همه گریخته بودند. خودش خنده‏اش گرفت. نمی‏دانست چه كند؛ مكثی كرد، یك بار دیگر با نگاه اطراف را وارسی كرد و چون جنبنده‏ای ندید، مسیری را كه از آن‏جا آمده بود، در پیش گرفت و به محل استقرار همرزمانش شتافت.

یك ربع ساعت گذشت كه جوان به دوستانش پیوست. همه مبهوت ولی خوشحال، او را در آغوش كشیده و خوش آمد گفتند. جالب آن بود كه ساعتی قبل با او وداع كردند؛ به این تصور كه او در عملیات به شهادت خواهد رسید.
[انجام دهنده این عملیات،]شهید محمد عبدالامیر حمید (حمزه) متولد 1353 در روستای میس الجبل از توابع مرجعیون در استان نبطیه در نزدكی مرز فلسطین اشغالی بود كه چندی بعد در روز پنجشنبه 9 اسفند 1375 در عملیاتی دیگر علیه نیروهای اشغالگر در موضع اشغال شده ی الدبشه به شهادت رسید.»

درباره وبلاگ

همیشه شروع کردن سخت ترین کاره، چون خودت نمی دونی از چی یا کی میخوای بنویسی ولی بعد از شروع و کمی نوشتن انگار که قلم، خودکار شروع به نوشتن میکنه و بی اختیار می نویسه!
مدیر وبلاگ : سرباز گمنام امام زمان (عج)

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • کدام موضوع بیشتر قابل توجه تان می باشد؟







نویسندگان


استخاره آنلاین با قرآن کریم


فال انبیاء

پیچک